محیامحیا، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 22 روز سن داره

محیا فرشته دوست داشتنی ما

عکس های جامانده از ماه دهم

سلام دوستای گلم بعد از مدتی تأخیر دوباره برگشتیم. خداروشکر محیاجونم الان خوبه فقط یه کم سرماخورده است که ایشاا.. تا چند روز دیگه خوب میشه ماه قبل ماه سختی بود. اصلاً نمیخوام بهش فکر کنم. فقط خدارو هزار مرتبه شکر میکنم که به خیر گذشت. یه سری عکس از ماه قبل جامونده بود که میخوام تو این پست براتون بذارم. اما قبلش از همه دوستان گلم که جویای حال من و محیاجون بودن تشکر میکنم از دور دست همتون رو ر میبوسم مخصوصاً دوستای نی نی وبلاگیمون که این روزاا حسابی هوای همدیگه رو دارن و واسه همدیگه دعا میکنن. اما بریم از محیاجون بگم که این روزا خیلی شیطون شده البته شیطون بودی جیگرمامان ، این روزا بلا شدی که خودم میخوام درسته قورتت بدم از بس واسه ماما...
22 آذر 1392

اندراحوالات دهمین ماهگرد عسلم

 شیرینی زندگیم                            ده ماهگیت مبارک   الان که دارم این مطلبو می نویسم تو در خواب نازی عزیزم. گنجشکک مامان میدونم این چند روز خیلی بهت سخت گذشت. ولی عوضش هم مامانی حسابی آبدیده شد هم دخترم خودش رو برای روزهای سخت زندگی آماده کرد. جمعه شب یکم آذر وقتی از خونه مامانی من برگشتیم حالت زیاد خوب نبود. اونجا هم خیلی بیقراری میکردی خونه که اومدیم خوابیدی ولی مدام از خواب بیدار میشدی و گریه میکردی. به پیشنهاد بابایی بهت شربت هیدروکسی زین دادیم اخه فکر میکردم برا دن...
7 آذر 1392

محرم و محیا

         جانم فدای طفلان عطشانت حسین                    کرببلا ماتم و بلا، برای ما                                هدیه تو این بود چرا؟؟؟ بگو چرا؟                  تو به مهمان نورسیده                                  ...
24 آبان 1392

محیای ریزه میزه غصه رو دور میریزه

سلام قبل از هرچیز از همه دوستان عذرخواهی میکنم. این قدر این ماه سرم شلوغ بود که واقعاً نتونستم بیام پست جدید بذارم. از طرف دیگه اینترنت خونمون هم تعرفه اش خیلی بالا بود . اعتبارش که تموم شد همسری یه تعرفه جدید گرفت و چند روزی طول کشید تا راه بیفته کلی اتفاق تو این ماه افتاد. مجبورم تو چند پست مطالب رو بذارم. از همه دوستان از جمله الهام خانم و فاطمه خانم مامانای دو محیای گلمون و مامان حلما و مهدیه جون تشکر میکنم که تو این مدت ما رو فراموش نکردند و به ما سر زدند. تا دیر نشده بریم سر اصل مطلب خلاصه بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم برای برگشت به سر کار، تصمیم نهایی رو گرفتم . بعد از اینکه محل کارم با مرخصی بدون حقوق موافقت نکردند، تصمیم گر...
22 آبان 1392

دنیای این روزهای من..

  یه خبر خوش یکشنبه 7مهر به فاصله دو دقیقه برادرزاده های من بدنیا اومدند. خوشبختانه دوقلوها هردو سالمند قبلاً هم، دوبار عمه شده بودم ، مهسا و ثنا دخترای دایی بزرگی محیاجون هستن اسم برادرزاده های جدیدم هنوز قطعی نشده ولی به احتمال زیاد میثم و مسعود بذارن. بزرگ کردن دوقلو واقعاً کار سختیه و خدا به داداشم و خانمش صبر بده این عکس دوقلوها ، درست سه ساعت بعد از تولد   این روزها حال مامانی زیاد خوش نیست با اینکه اتفاقات خوبی تو این چند روز افتاد ولی ته دلم یه غم بزرگه که یه لحظه هم نمیتونم بهش به فکر نکنم قرار بود پست جدید رو با خبرهای خوش شروع کنم ولی امروز شرایظ به گونه ای پیش رفت که مجبورم ...  بالاخره مرخصی ...
12 مهر 1392

شیرین ترین دختر دنیا

سلام شیرین ترین دختر دنیا با کلی خبر اومدم نمیدونم از کجا شروع کنم اول از شیطونی هات میگم که حسابی کلافه ام کردی آخه چند روزیه که علاوه بر سینه خیز رفتن ،چهار دست و پا هم میری البته زود خسته میشی و وسط راه نفست بند میاد قربون اون نفسات برم مامان که بعضی موقع ها تو روروئک هم نفس کم میاری و خسته میشی   محیا در جستجوی مامان به راحتی میتونی بشینی و با اسباب بازیهات بازی کنی. دست زدنات که نگو همه عاشقشند این مکعب های  رنگی رو بابایی به مناسبت روز دختر واست گرفته خیلی دوستشون داری و کلی باهاشون بازی میکنی این مکعب ها ویژگی های زیر را دارن: تقویت عضلات کوچک دست پرورش قوه خ...
28 شهريور 1392

دختر نازنینم روزت مبارک

   میلاد حضرت معصومه سلام الله علیها و روز گلهای لطیف و ناز خداوندی مبارک...     خداوند لبخند زد و دختر آفریده شد   لبخند زیبای خدا روزت مبارک    فرشته زندگیم، محیاجان، امیدوارم به تمام خواسته های زندگیت برسی   ...
17 شهريور 1392

من یار مهربانم

سلام عزیز دلم   شنبه دو شهریور ساعت 9 صبح برای اولین بار دو تایی برای چکاب 7 ماهگی رفتیم. خداروشکر به وزن ایده آل رسیدی و کمبود وزنت جبران شد وزن:7/700            قد: 70 باورم نمی شد؛ فکر میکردم اون خانمه داره اشتباه میگه ولی خداروشکر ازماه قبل تا حالا یک کیلو اضافه کرده بودی. آخه من و بابایی این ماه تمام سعیمون رو کردیم تا این کمبود وزن جبران بشه غذاهات هم متنوع تر شدن؛ از سوپ ماش تا حلیم گوشت و زرده تخم مرغ هم به غذاهات اضافه شدن.  تازه دخترم یاد گرفته دست میزنه وقتی خوشحالی شروع میکنی به دست زدن ولی متأسفانه نتونستم از دست زدنت عکس بگیرم   مامانی...
5 شهريور 1392

در آستانه 7 ماهگی

سلام عسل مامان اولاً ببخش که دیر دیر میام وبلاگت  آخه قبض تلفن خونه خیلی زیاد اومده و من شرمنده بابایی شدم. تصمیم گرفتم هفته ای یه بار بیشتر نیام. ثانیاً هفت ماهگیت مبارک دخترم     دیگه واسه ی خودت خانم شدی کلی با اسباب بازیهات و و سایل دور وبرت بازی میکنی و من با خیال راحت ناهار می پزم. البته مرتب بهت سر میزنم تا چیز خطرناک دور و برت نباشه   مامان و اقاجون(مامان و بابای حسینم) و عمه فرزانه با عمومهدی و خانمش رفتن مشهد عمه فرزانه قول داده واست سوغاتی بیاره امیدوارم سفر بهشون خوش بگذره و به سلامتی برگردن با اینکه دو روز بیشتر نیست رفتم کلی دلمون واسشون تنگ شده.   این ر...
31 مرداد 1392